تبليغاتX
پیشینه

پیشینه

یادداشتهای ما درباره تاریخ

پیشگامان اولیه سوسیالیسم در آلمان، مارکس و انگلس، دموکرات‌های انقلابی به مفهوم رایج در سال 1848 بودند. هدف آنها به دست آوردن قدرت سیاسی برای به دست آوردن شرایط لازم جهت تحول اقتصادی بود. با شکست انقلاب 1848 و خارج شدن مارکس و انگلس از آلمان، فعالیت تشکیلاتی آنها متوقف شد. و بعدها فردیناند لاسال، بنیانگذار اصلی حزب سوسیال دموکرات آلمان، تلاش کرد که با همان وسعت نظر مارکس و انگلس به جامعه و حکومت نگاه کند. یعنی حزب کارگر باید تمامیت حیات ملی را مد نظر داشته باشد و در اصل حکومت و جامعه را هیئتی واحد تلقی کند. ولی ظاهراً با گذشت زمان و مرگ لاسال حزب از این تفکر فاصله گرفت.


در اواخر قرن نوزدهم حزب سوسیال دموکرات آلمان موجودیت امپراتوری و نظام سرمایه‌داری را به عنوان واقعیت پذیرفته و معتقد بود که شرایط انقلاب هنوز آماده نیست. بنابراین هدف خود را حفظ و ارتقای شرایط زندگی کارگران در نظام بورژووازی قرار داده بود. لاسال به حق از کارگران خواست که برای به دست آوردن حق رأی مبارزه کنند، تا بتوانند نفوذ سیاسی لازم را به دست آورند. با اعطای حق رأی به کارگران، حزب سوسیال دموکرات توانست از رایشزتاگ (مجلس نمایندگان آلمان) قدرت مناسبی به دست آورد. پیروزی در انتخابات، بزرگترین افتخار تشکیلات سوسیالیستی محلی بود. این تمرکز حزب برانتخابات به خودی خود کار بی اهمیت و کم ارزشی نیست. در یک نظام دموکراتیک-پارلمانی به هیچ وجه نمی‌شود ارزش انتخابات را زیر سوال برد. اما جنبشی سیاسی که فقط به آرای انتخاباتی متکی باشد و به سایر مراکز قدرت بی توجه باشد، خیلی زود نتیجه این اشتباه خود را می‌پردازد. آلمان یک کشور دموکراتیک نبود و این را سوسیال دموکرات‌ها می‌دانستند.

آلمان کشوری متحد و یک‌پارچه نبود. در نیمه قرن نوزدهم، از چند مملکت پادشاهی تشکیل شده بود. انقلاب کبیر فرانسه و اشاعه اندیشه‌های این انقلاب، زمینه‌ای برای ایجاد وگسترش اندیشه‌های ناسیونالیستی و ایده اتحاد آلمان ایجاد کرد. یکی از اهداف انقلاب ناکام و شکست خورده سال 1848، وحدت آلمان بود.

با شکست فرانسه و اسارت ناپلئون سوم توسط پروس‌ها، پادشاهی پروس قدرت گرفت و در سال 1871، بیسمارک امپراتوری آلمان را اعلام کرد. آلمان اتحادیه‌ای بود از دولت‌هایی که در رأس آن پادشاه پروس مقام امپراتوری داشت. پس وحدت آلمان نه به وسیله خواست مردم یا نماینده‌های آنها که توسط قدرت نظامی پروس تحقق یافت.


در امپراتوری آلمان مجلس قانون‌گذاری وجود داشت ولی اداره امور مملکت به عهده صدراعظم بود که توسط امپراتور انتخاب می‌‌شد. صدراعظم در مقابل رایشزتاگ مسئول نبود و بسیاری ازامور از جمله امور نظامی خارج از حدود اختیارات مجلس بود.

در این فضا حزب سوسیال دموکرات توانست حدود یک سوم کرسی‌های مجلس را به دست آورد. سیاست اصلی حزب در مجادله شدید و دائمی با دولت بورژووازی و ارگان‌های آن و فئودالیسم و خاندان‌های سلطنتی خلاصه می‌شد. هرگونه همکاری با احزاب بورژووازی و حتی دولت به شدت مردود شمرده می‌شد. آن‌ها به بودجه همیشه رأی مخالف می‌دادند و علیه سیاست نظامی و سیاست خارجی دولت مبارزه می‌کردند. با این حال درباره اینکه چگونه و با چه راهکارهایی می‌توان مشی سیاسی دولت را تغییر داد فکر و تلاشی نشد. البته حزب در مسائل اجتماعی در بخشی که مربوط به کارگران بود، بسیار فعال عمل می‌کرد و در این زمینه تخصص و تجربه لازم را داشت. خلاصه اینکه سوسیال دموکرات‌ها سیاست فعال در زمینه امور اجتماعی و نوعی "رادیکالیسم صوری انفعالی " در سایر عرصه‌ها اتخاذ کردند.

حزب سوسیال دموکرات مانند هر حزب دیگری کاملاً منسجم نبود و طیفی از تمایلات سیاسی را در خود جمع کرده بود. اختلافاتی در حزب وجود داشت ولی برای ظهور و دیده شدن این شکاف لازم بود که ابتدا کمی جهان منفجر شود: جنگ جهانی اول!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:25  توسط بابک  | 

دومين روز از ماه خرداد شما مبارك!

باورتان مي‌شود كه 11 سال از آن دوم خرداد گذشته؟  نوشته‌هاي آن روزم را مرور مي‌كنم. نوشته‌هاي يك بيست ساله‌ي هيجان‌زده‌ي گيج ...

واقعاً چه انتظاري داشتيم؟ مگر مدام تجربه نكرده‌ايم؟ مگر نمي‌دانستيم نمي‌شود خيلي چيزها را تكان داد؟ واقعاً انتظار داشتيم اتفاقي كه در يك انقلاب هم به زور مي‌افتد، در يك انتخابات گل و بلبل بيفتد و صداي كسي هم در نيايد؟!

جلال آل احمد، درباره‌ي انقلاب سفيد گفته‌بود: «انقلاب بدون خون‌ريزي هم از آن حرف‌هاست! مثل اين است كه بگويي خانه را آب و جارو كردم و هيچ گرد و خاكي برنخاست!»

با اين «خون‌ريزي»‌اش خيلي مشكل دارم. لابد همه دارند. ولي خدايي، راست نمي‌گويد؟

آيا ما واقعاً در يك كوچه‌ي بن‌بست گير افتاده‌ايم يا مي‌توان ذره‌ذره، بي‌آنكه گردوخاكي بلند شود، زير اين ديوار انتهاي كوچه دري باز كرد؟ آيا ما زيادي براي تغيير دادن دوروبرمان سوسول هستيم يا اصلاً بايد همين‌جوري بود تا خودش تغير كند؟! يا اصلاً تلاش براي رهايي از شر ديوار كاري است بيهوده و بايد ماند تا گذر زمان ترتيبش را بدهد؟ يعني ما اين‌قدر هيچ كاره‌ايم؟ نمي‌دانم. شايد هم هستيم!

مدت‌هاست كه فقط سؤال دارم و از هيچ چيز جوابي مطمئن نيستم! دوم خردادتان مبارك!

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:44  توسط رضا  | 

 علت اينكه بيشتر از يك هفته است كه مطلب جديدي ننوشته‌ام اين است كه با مطلب قبلي كه درباره آلمان و جمهوري وايمار نوشتم، مخالفم! بخش اعظم آن را از روي كتاب "امپراتوري هيتلر" از "سري تاريخ جهان" نوشتم. با وجودي كه تا حدودي بي‌طرف درباره بقيه موضوع‌ها نوشته است به نظرم اين قسمت كمي "راست‌گرايانه" بود. در انقلاب نهم نوامبر 1918 كه به تشكيل جمهوري وايمار منجر شد حزب سوسيال دموكرات نقش مركزي داشت و بعد آن هم در شوراي وايمار اين حزب سوسيال دموكرات اكثريت بود كه به همكاري بخشي از احزاب ميانه‌رو و بورژوا-دموكرات پايه‌هاي دموكراسي را پي‌ريزي كرد. ولي مشكل اصلي اين است كه من زياد سوسياليسم را نمي‌شناسم. كلاً تفكرات، درگيري‌ها، نام‌گذاري‌ها، انشعاب‌ها، احساس تعهد نسبت پرلتارياي جهان و انكار ناسيوناليسم را درك نمي‌كنم. و چون درك نمي‌كنم، نمي‌توانم آنچه مي‌خوانم خلاصه كنم.  گفتن تمام نام‌ها و انشعابات ( اكثريت و اقليت و تندرو) هم خسته كننده است.

در چند جمله: در 9 نوامبر 1918 شورش سربازان نيروي درياي آلمان برعليه فرماندهان خود كه قصد ادامه جنگ را داشتند جرقه‌اي براي تغيير حكومت شد. بعد از آن كارگران نيز به آنها پيوستند. البته اين كارگران و سربازان سوسياليست نبودند، خيلي از آنها طرفدار احزاب بورژوا- ميانه‌رو بودند ولي اين رفتار آنها در جهت اهداف و شعارهاي حزب سوسيال دموكرات بود. در اين مقطع زماني احزاب سوسيال دموكرات اكثريت و اقليت كه با هم اختلافاتي داشتند به هم نزديك شدند و نتيجه اين ائتلاف، دولت كارگزاران خلق بود كه به نوعي حكومت موقت محسوب مي‌شد. بتدريج دوباره اختلافات زنده شد و اين دو حزب ازهم فاصله گرفتند. البته چپ‌هاي تندروتر (كمونيست‌ها) از ابتدا در اين ائتلاف جايي نداشتند. نتيجه اين تحولات منجر به نزديكتر شدن حزب سوسيال دموكرات اكثريت به حزب مركز و ديگر احزاب دموكرات وميانه‌رو شد.

اين ها را گفتم تا وجدانم راحت شود و بتوان بقيه مطلب را بنويسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:59  توسط بابک  | 

هر روز که با شوق و اشتیاق وصف ناپذیر میام مطلب جدیدو بخونم ، ناکام برمیگردم.... آقا بنویسید دیگه ، ما منتظریم ! راستی چه خبر از ادامه ی تاریخ چین؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:46  توسط امید  | 

در زمان جنگ جهاني اول در خاك آلمان كمتر نبردي رخ داد، با اين وجود آلمان نيز همچون فرانسه و انگليس ويران شده بود. در ماه‌هاي پاياني جنگ، آلمان توسط نيروهاي متفقين محاصره شده بود و از آنجا كه هميشه به مواد غذايي توليد شده توسط همسايگانش وابسته بود، دچار قحطي شد. اندك مواد غذايي موجود نيز صرف سربازاني مي‌شد كه در جبهه‌ها بودند. مردم از گرسنگي مي‌مردند و در خيابان‌ها بر سر لاشه حيوانات مرده با هم گلاويز مي‌شدند.

كمبود مواد غذايي و سوخت، مردم را نسبت به حكومتشان خشمگين كرده‌ بود. كمونيست‌ها در برلين و شهرهاي ديگر دست به شورش زدند. با توجه به موفقيت بلشويك‌هاي روسيه در سال 1917، كمونيست‌هاي آلماني نيز اميدوار به سرنگوني حكومت و بر پايي يك حكومت كمونيستي بودند. اما آنها قادر به در دست گرفتن اوضاع نبودند.

در سال 1918 كه امپراطور ويلهلم از آلمان گريخت و آلمان تسليم شد، برخي از اشراف و آلماني‌هاي صاحب نفوذ، يك جمهوري دموكراتيك تشكيل دادند كه نخستين حكومت از نوع خود در آلمان بود. از آنجا كه پايه‌گذاران اين حكومت در وايمار، شهري در 240 كيلومتري پايتخت تشكيل جلسه دادند (چون برلين در دست كمونيست‌ها بود)، حكومت جديد به "جمهوري وايمار" معروف بود. نام رسمی این نظام حکومتی، همانند دوره حکومتی پیش از آن، امپراتوری آلمان Deutsches Reich)) باقی ‌ماند. جمهوری وایمار اولین تلاش برای ایجاد مردم‌سالاری در آلمان بود. رهبران جديد دموكراتيك، قانون اساسي‌اي را تدوين كردند كه حداقل بر روي كاغذ، اين جمهوري نوپا را به يكي از ليبرال‌ترين دموكراسي‌هاي جهان تبديل مي‌كرد.

اين حكومت جديد دشمنان زيادي از همان آغاز راه داشت: كمونيست‌ها و كهنه سربازانِ به شدتِ محافظه‌كارِ پشيبانِ امپراتور. اين حكومت بسيار متزلزل به نظر مي‌رسيد و رهبران آن براي حفظ نظم به ‌شدت به نيروهاي نظامي متكي بودند. اين گروه نظامي كه وظيفه اصليش مبارزه با شورش‌هاي كمونيست‌ها بود، به گروه داوطلب يا Freikorps معروف‌شدند. گروه داوطلب از سربازان ترخيص شده، ملي‌گرايان متعصب، ماجراجويان مسلح و جوانان بي‌كار تشكيل شده‌بود. البته اين افراد نه تنها علاقه‌اي به جمهوري نداشتند، كه از مظاهر اين حكومت جديد و رهبران آن نيز نفرت داشتند. به هر حال با وجود تمام خشونت‌ها و سوء استفاده‌هايي كه اين افراد مي‌كردند، تا ماه مه 1919 بيشتر شورش‌هاي سياسي بر عليه حكومت جديد سركوب شد. اين آرامش فقط چند هفته دوام يافت تا خبر امضاي معاهده ورساي به آلمان رسيد. بسياري از گروه‌هاي سياسي آلمان با امضاي اين معاهده مخالف بودند و حكومت را به خاطر سرافكنده كردن آلمان سرزنش مي‌كردند. چند نفر از امضاءكنندگان معاهدۀ منفور به قتل رسيدند. اين همه دشمني و نا آرامي براي متزلزل كردن پايه‌هاي هر حكومتي كافي بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:29  توسط بابک  | 

جنگ جهانی اول در شرایطی آغاز شد که روسیه و انگلیس، طبق قرارداد 1907، رسماً ایران را میان خود تقسیم کرده­بودند و هرچه می­خوایتند می­کردند. در این شرایط، وقتی جنگ اول آغاز شد و آلمان و عثمانی در برابر انگلیس و روسیه قرار گرفت، طبیعی بود که مردم ایران امپراطور آلمان را «اسلام­پناه» لقب دهند و شایع کنند که مسلمان شده و یک اسم اسلامی هم روی خودش گذاشته­است! این هم­دلی مردم، البته از آن سو هم بی­جواب نبود. گائوک آلمانی، آخرین کسی بود که با میرزا کوچک خان ماند؛ وقتی میرزا داشت در گریز از نیروهای انگلیس دوست سردار سپه می­گریخت.

مردم ایران در برابر انگلستان احساسی آمیخته به ترس و ناتوانی و آرزوهایشان را در قالب آلمانی می­دیدند که به اندازه­ی همان انگلیس قدرتمند است و ممکن است بتواند این غول بدجنس را سر جای خودش بنشاند و شرش را کم کند!

می­توانید فکر کنید وقتی در این شرایط، آلمان شکست خورد، ناامیدی جدیدی بر انبوه پرونده­ی ناکامی­های 100 ساله جلوی انگلیسی­های پر مدعا اضافه شد. 20 سال بعد، آوازه­ی آلمان این بار با نام هیتلر و افسانه­ی قدرت او دوباره به ایران رسید؛ و آن­قدر این افسانه قدرتمند بود که رضاشاه را-که با تأیید انگلستان سر کار آمده­بود- با خود هم­راه کرد و آینده را در هم­راهی با آلمان­ها دید!

منتظرم بابک ادامه­ی مطلب را درباره­ی ریشه­های جنگ دوم بنویسد تا ما هم ماجرا را در ایران ادامه دهیم!   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:32  توسط رضا  | 

سلام!

فكر ميكنم مطلبي كه لينكشو پايين گذاشتم نه تنها تاريخي، اسطوره اي، مذهبي، بلكه جغرافيايي هم هست!

هورتون رو ببينين
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:9  توسط رضا  | 

جنگ جهاني دوم در بر اساس اسناد تاريخي در سپيده دم جمعه اول سپتامبر 1939 با حمله آلمان به خاك لهستان رسماً آغاز شد؛ ولي ماجرا شروع ديگري هم دارد: در سال 1918 جنگ جهاني اول با پيروزي ملل متفق (انگليس، فرانسه، بلژيك، ايتاليا و آمريكا) پايان يافت و البته هر دو طرف جنگ تلفات سنگيني را متحمل شده بودند. اين جنگ كه در ابتداي قرن رخ داد، بين دو گروه "بربر" نبود كه با شمشير و نيزه و ... به جان هم بيفتند. بلكه اقوام متمدني با ابزار آلات پيشرفته‌اي همچون توپخانه سنگين، تانك و هواپيما با يكديگر به تعامل پرداختند و اين كار كمي بيش ازآنچه فكر مي‌كردند، خرج برداشت. به اين علت كه آغازگر جنگ آلمان‌ بود و از آن مهمتر بازنده جنگ هم آلمان بود، تصميم برآن شد كه قراردادي با اين كشور نوشته شود كه ديگر قادر به انجام چنين كاري نباشد يا به عبارت ديگر به قول سر اريك گدس سياستمدار انگليسي:

"قرار است چلانده شوند چنان كه يك ليمو را مي‌چلانند تا هسته‌ها بيرون آيند"

اين معاهده در ورساي فرانسه نوشته شد كه شامل 440 شرط براي صلح با آلمان بود. كاهش اندازه ارتش آلمان و جدا كردن قسمتي ازخاك آلمان (قسمت‌هايي كه داراي آب وهواي مناسب يا معادن زير زميني بود) از اجزاي مهم اين معاهده بود. البته مهمترين بخش آن قسمتي بود كه دولت آلمان بايد تمام مسئوليت جنگ و عوارض آن را مي‌پذيرفت و كل هزينه جنگ متفقين را مي پرداخت.

آلماني كه در طي جنگ نابود شده بود، اكنون مجبور بود صد ميليارد دلار غرامت جنگي بپردازد. چنان معاهده و قراردادي تا آن زمان سابقه نداشت و شرايط قرارداد چنان تحقيرآميز و خردكننده بود كه بعدها تمام كشورهاي متفق به صورت غيررسمي اعلام كردند كه با آن مخالف بودند. انگليس‌ها معتقد بودند كه از سياستمداران "جنتلمن" و "مبادي آداب" آنها چنين معاهده‌اي بعيد است. اين احتملاً كار فرانسوي‌ها بوده است. پرزيدنت ويلسون، رئيس جمهور آمريكا، به صورت خصوصي به وزير جنگ خود گفت اين معاهده بي‌معني است و او گر آلماني مي‌بود، هرگز آن را امضا نمي كرد. البته اين گفته "خصوصي" بود، پرزيدنت ويلسون به صورت "عمومي" به مردم آلمان اطمينان داد كه دعواي آمريكا نه با مردم آلمان كه با حكومت آلمان است. حكومت آلمان در زمان جنگ جهاني اول عبارت بود از: ولهلم دوم، امپراتور آلمان. ظاهراً پرزيدنت ويلسون اطلاع نداشت كه امپراتور در پايان جنگ كه شكست آلمان قطعي بود، به هلند گريخت.

پس چه كسي با اين معاهده موافق بود؟ بر سر ميز مذاكره در ورساي براي هيئت آلماني صندلي و جايي در نظر گرفته نشده بود. پس بنابراين متأسفانه بعدها نتوانستند مفاد اين معاهده و عوارض آن را به گردن آلماني‌ها بيندازند.

"فشار دادن" و "در آوردن هسته" باعث فشرده شدن فنري در آلمان شد كه چندين سال بعد رها شد. فنري از احساس خشم ونفرت واحساس تحقير در درون هر آلماني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13  توسط بابک  | 

در تاريخ 2500 ساله‌ي مصر باستان (3000 تا 500 قبل از ميلاد)، فراز و نشيب زيادي وجود دارد. در اين فراز و نشيب، نكته‌ جالبي نهفته‌است: هر جا كه اقتصاد به دلايلي (قحطي يا سوء مديريت) تضعيف مي‌شود و مردم گرسنه مي‌مانند، فرعون، كه نماينده‌ي خدا يا حتي خود خداست، قدرتش كم مي‌شود. مردم باورشان را از دست مي‌دهند و ديگر فرعون را قبول ندارند. در اين دوره‌ها، مردم كارهايي مي‌كنند كه هرگز در گذشته فكرش را هم نمي‌كرده‌اند؛ مانند دزدي از مقبره‌ي فرعون‌هاي قديمي. ارزش‌هاي اين مردم فرو مي‌ريزد. بلافاصله قدرت سياسي حكومت هم كم مي‌شود تا اين كه فرد قدرتمند ديگري پيدا شود و اوضاع را جمع كند.

اين اتفاق، سرانجام در حدود 700 ق.م مصر را از پا مي‌اندازد؛ اين بار نه به دليل مشكل اقتصادي؛ بلكه بيشتر به دليل گسترش جهان و آشنايي مردم با فرهنگ‌هاي ديگر و شكست‌هاي نظامي مصر است. مردم فرعون‌ها را ديگر قبول ندارند. فرعون يك انسان معمولي است؛ نه يك فرمان‌رواي الهي غير قابل دست‌رس. آن‌ها را در مجامع عمومي و خصوصي مسخره مي‌كنند. باورها سست مي‌شود. معابد كم‌رونق مي‌شود. مردم خدايانشان را داستان مي‌پندارند. و به موازات آن، رفاه كم مي‌شود و مصر مستعمره مي‌شود.

چند سال بعد، مصر بخشي از امپراطوري ايران و بعدش هم بخشي از روم مسيحي مي‌شود و در نهايت با حمله‌ي اعراب، مصر مسلمان مي‌شود و يك كشور كاملاً عرب؛ و اديان قبلي مردم، در غبار تاريخ كاملاً به فراموشي سپرده‌مي‌شود.

مردم مصر همان مردمند؛ ولي تمام خاطراتي را كه سال‌ها با تمام ايمان به آن‌ها باور داشته‌اند، فراموش مي‌كنند.

نوشته‌هاي مصر باستان، در حدود سال‌هاي 1000 تا 500 ق.م بسيار خواندني است. نويسندگان از نابودي ارزش‌ها فرياد برمي‌آورند. همه حسرت روزهاي خوب گذشته را مي‌خورند. همه چيز مورد شك واقع مي‌شود. همه مي‌نالند ازين كه كسي ديگر نمي‌داند چه چيزي خوب است و چه چيزي بد. خوب و بد، در هاله‌اي پيچيده‌شده و هممه چيز را جاي هم مي‌شود قالب كرد. نه اعتقادي وجود دارد و نه ايماني. بنيادهاي اجتماع، باور و يگانگي مردم سست شده خلاصه اين كه پس از 2200 سال، مصر «كهنه» شده‌است و سنگ روي سنگ بند نيست.

متن اين نوشته‌ها آدم را به وحشت مي‌اندازد. نوشته‌هاي 2700 سال پيش، گويي امروز ما را توصيف مي‌كند. گويي جامعه‌اي، راهي را كه ما در 2000 سال گذشته رفته‌ايم و به اين‌جا رسيده‌ايم، يك دور رفته و پايان خط را تجربه كرده‌است ...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط رضا  | 

چند روز پيش بابك پرسيد كه مبدأ سال چيني چيه؟ قديمي‌ترين نشونه‌هاي موجود تقويم در چين باستان استخوان‌هايي هستند موسوم به استخوان اژدها (استخوان كتف يك حيوان بزرگ مثل گاوميشه كه روش مي‌نوشتن و براي پيشگويي و تعبير خواب ازش استفاده ميشده. استخوان اژدها و لاكِ حكاكي شده سنگ‌پشت،‌ بخش اعظم آثار باستاني تاريخ چين باستان تا حدود 1000 سال قبل از ميلاد رو تشكيل ميدن) كه حدس ميزنن متعلق به دودمان شانگ (1050-1600 ق.م) باشه. اما توي همون كتاب گزارش تاريخي اومده كه نخستين تقويم چين 4500 سال قبل تدوين شده. اين تقويم براساس موقعيت خورشيد و ماه تنظيم شده و مبداء خاصي براي شمارش سال‌ها نداره. در اين تقويم سال‌ها بر اساس چرخه‌هاي 60 ساله محاسبه مي‌شن. روز اول ماه‌هاي 29 يا 30 روزه مصادف با روزهاي آغاز هلال ماه در آسمانه. تقويم چيني، در طي ساليان بارها ويرايش شده و تغيير كرده. در آخرين تغيير (اوايل قرن بيستم، فكر كنم 1914) براي هماهنگي با تقويم ميلادي، شروع سال رو با شروع سال نوي ميلادي يكي كردن. هر دو يا سه سال، يك ماه كبيسه بهش اضافه ميشه تا با تقويم خورشيدي مطابقت داشته باشه. بنابراين سال نوي چيني هميشه همزمان با سال نو ميلادي در اوايل بهمن ماه آغاز ميشه. هر سال به اسم يك جانور (جمعاً 12 جانور) و بر اساس تقدم و تأخر ديدار اين حيوانات با بودا نامگذاري ميشه. با وجود اين كه امور اداري چين براساس تقويم جديد تنظيم ميشه، از تقويم سنتي براي تعيين زمان جشن‌ها و فعاليتهاي كشاورزي استفاده مي‌كنن. الان هم در سال 4644 چيني هستيم!

پي‌نوشت: يه سري به بخش فارسی رادیو چین و فصل چهاردهمش بزنين. بهتر از من نوشته!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:53  توسط احمد  |