جنگل
باز شنیدنش اشکم را در آورد؛ حتی با این لهجهی فارسی زدهی افتضاح، توی یک سریال بدساخت تلویزونی، که اصلاً نمیدانم برای چی روشن است. ولی انگار اصلاً فرقی نمیکند. اشکم را بدجوری درآورد:
چره زوتر نئی؟ تونتر نئی؟ تنها بنئی؛ گیلان ویرانا؛ تره گاما میرزا کوچیک خانا
خدا دانه که من، نتانم خفتن، از ترس دشمن، می دیل آویزانا؛ تره گاما میرزا کوچیک خانا* ...
دیروز کسی نامی مربوط به سال 39 را آورد. بیاختیار گفتم: «این همان کسی نیست که ...؟» گفت: «مگه تو چند سالته؟!» گفتم: «اونجوری حساب کنی خیلی! من همهش احساس میکنم خیابونای پاریس تو انقلاب فرانسه هم جزو خاطراتمه!»
حالا همینجوری است. آن ترانه، زمزمهی زیر لب زنهای شالیکار گیلانی است. از 80 سال پیش که میرزا کوچک خانشان در غبار همیشه نحس اتحاد استعمار خارجی و استبداد داخلی گم شد و رؤیاهای مرامنامهی مترقی حکومت جنگل به تاریخ پیوست. من اگرچه 15 سال در سرزمین شالیزارها زندگی کردهام، تاکنون وسط شالیزار نبودهام که این ترانه را از زبان آن زمزمهکنندگان شنیدهباشم. اما گویی این ترانه از عمق ذهن من میجوشد.
«بگذارید ببینیم آیندگان، بر سرهای بریدهی ما خواهند خندید، یا بر پیروزی شما».
از نامهی میرزا کوچک خان به لنین در اواخر نهضت جنگل.
-------------------------------------------
*چرا زودتر نیامدی؟ چرا تندتر نیامدی؟ چرا گیلان ویران را تنها گذاشتی؟ به تو میگویم ای میرزا کوچک خان.


