پیشگامان اولیه سوسیالیسم در آلمان، مارکس و انگلس، دموکراتهای انقلابی به مفهوم رایج در سال 1848 بودند. هدف آنها به دست آوردن قدرت سیاسی برای به دست آوردن شرایط لازم جهت تحول اقتصادی بود. با شکست انقلاب 1848 و خارج شدن مارکس و انگلس از آلمان، فعالیت تشکیلاتی آنها متوقف شد. و بعدها فردیناند لاسال، بنیانگذار اصلی حزب سوسیال دموکرات آلمان، تلاش کرد که با همان وسعت نظر مارکس و انگلس به جامعه و حکومت نگاه کند. یعنی حزب کارگر باید تمامیت حیات ملی را مد نظر داشته باشد و در اصل حکومت و جامعه را هیئتی واحد تلقی کند. ولی ظاهراً با گذشت زمان و مرگ لاسال حزب از این تفکر فاصله گرفت.

در اواخر قرن نوزدهم حزب سوسیال دموکرات آلمان
موجودیت امپراتوری و نظام سرمایهداری را به عنوان واقعیت پذیرفته و معتقد بود که
شرایط انقلاب هنوز آماده نیست. بنابراین هدف خود را حفظ و ارتقای شرایط زندگی کارگران در نظام
بورژووازی قرار داده بود. لاسال به حق از کارگران خواست که برای به دست آوردن حق
رأی مبارزه کنند، تا بتوانند نفوذ سیاسی لازم را به دست آورند. با اعطای حق رأی به
کارگران، حزب سوسیال دموکرات توانست از رایشزتاگ (مجلس نمایندگان آلمان) قدرت
مناسبی به دست آورد. پیروزی در انتخابات، بزرگترین افتخار تشکیلات سوسیالیستی محلی
بود. این تمرکز حزب برانتخابات به خودی خود کار بی اهمیت و کم ارزشی نیست. در یک
نظام دموکراتیک-پارلمانی به هیچ وجه نمیشود ارزش انتخابات را زیر سوال برد. اما
جنبشی سیاسی که فقط به آرای انتخاباتی متکی باشد و به سایر مراکز قدرت بی توجه
باشد، خیلی زود نتیجه این اشتباه خود را میپردازد. آلمان یک کشور دموکراتیک نبود
و این را سوسیال دموکراتها میدانستند.
آلمان کشوری متحد و یکپارچه نبود. در نیمه قرن
نوزدهم، از چند مملکت پادشاهی تشکیل شده بود. انقلاب کبیر فرانسه و اشاعه اندیشههای
این انقلاب، زمینهای برای ایجاد وگسترش اندیشههای ناسیونالیستی و ایده اتحاد
آلمان ایجاد کرد. یکی از اهداف انقلاب ناکام و شکست خورده سال 1848، وحدت آلمان
بود.
با شکست فرانسه و اسارت ناپلئون سوم توسط پروسها، پادشاهی پروس قدرت گرفت و در سال 1871، بیسمارک امپراتوری آلمان را اعلام کرد. آلمان اتحادیهای بود از دولتهایی که در رأس آن پادشاه پروس مقام امپراتوری داشت. پس وحدت آلمان نه به وسیله خواست مردم یا نمایندههای آنها که توسط قدرت نظامی پروس تحقق یافت.

در امپراتوری آلمان مجلس قانونگذاری وجود داشت
ولی اداره امور مملکت به عهده صدراعظم بود که توسط امپراتور انتخاب میشد. صدراعظم در مقابل
رایشزتاگ مسئول نبود و بسیاری ازامور از جمله امور نظامی خارج از حدود اختیارات
مجلس بود.
در این فضا حزب سوسیال دموکرات توانست حدود یک
سوم کرسیهای مجلس را به دست آورد. سیاست اصلی حزب در مجادله شدید و دائمی با دولت
بورژووازی و ارگانهای آن و فئودالیسم و خاندانهای سلطنتی خلاصه میشد. هرگونه
همکاری با احزاب بورژووازی و حتی دولت به شدت مردود شمرده میشد. آنها به بودجه
همیشه رأی مخالف میدادند و علیه سیاست نظامی و سیاست خارجی دولت مبارزه میکردند.
با این حال درباره اینکه چگونه و با چه راهکارهایی میتوان مشی سیاسی دولت را
تغییر داد فکر و تلاشی نشد. البته حزب در مسائل اجتماعی در بخشی که مربوط به
کارگران بود، بسیار فعال عمل میکرد و در این زمینه تخصص و تجربه لازم را داشت.
خلاصه اینکه سوسیال دموکراتها سیاست فعال در زمینه امور اجتماعی و نوعی
"رادیکالیسم صوری انفعالی " در سایر عرصهها اتخاذ کردند.
حزب سوسیال دموکرات مانند هر حزب دیگری کاملاً
منسجم نبود و طیفی از تمایلات سیاسی را در خود جمع کرده بود. اختلافاتی در حزب
وجود داشت ولی برای ظهور و دیده شدن این شکاف لازم بود که ابتدا کمی جهان منفجر
شود: جنگ جهانی اول!